جوانان ثارالله مسجد اعظم پلدختر

۲۳ دی ۱۳۹۶ 24 0 نظر

اين آتش با آب هم خاموش نمي‏شود

 

يکي از سرکرده‏هاي دشمن که در کربلا براي کشتن امام حسين عليه‏السلام و اصحابش حاضر بود «اخنس بن زيد» نام داشت. او فردي خودخواه و بي‏رحم بود و از بي‏رحمي به همراه ده نفر با اسب بر جنازه‏ي امام حسين عليه‏السلام تاختند و استخوان‏هاي او را شکستند. اين مرد بي‏رحم، از دست انتقام مختار در امان ماند و تا سن نود سالگي عمر کرد و در يک شب به عنوان فردي ناشناس، مهمان يکي از مسلمانان و علاقه‏مندان اهل بيت عليهم‏السلام به نام «سُدي» شد. سُدي مي‏گويد: يک شب مردي نزد من آمد، خيلي دوست داشتم که با مهمان انس بگيرم و به او علاقه پيدا کنم. او «اخنس بن زيد» بود؛ ولي من او را نمي‏شناختم، با هم باب سخن را باز کرديم، تا اين که قصه‏ي کربلا به ميان آمد، با سوز فراوان آهي از دل کشيدم. او گفت: چه شد؟ چرا نگران شدي؟ گفتم: به ياد  مصيبت‏هايي افتادم که هر مصيبتي نزد آن آسان است. آن مرد گفت: اين سپاس تو براي چيست؟ گفتم: به خاطر اين که در انتقام خون امام حسين عليه‏السلام شرکت نکردم، مگر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نشنيده‏اي که فرمودند: هر کس در انتقام خون حسين عليه‏السلام شرکت کند در قيامت ترازوي اعمالش سبک مي‏گردد. اخنس گفت: اين حرف‏هايي را که مي‏زني درست نيست، همه آن‏ها دروغ است. 

50.jpg

گفتم: چطور درست نيست با توجه به اين که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: «نه دروغ گفته‏ام و نه به من دروغ گفته شد». اخنس گفت: پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده. قاتل حسين عليه‏السلام عمر طولاني نمي‏کند؛ ولي قسم به جان تو! من بيش از نود سال عمر کرده‏ام، مگر مرا نمي‏شناسي؟ سدي گفت: نه! سپس گفت: من اخنس بن زيد هستم که به فرمان عمر سعد بر بدن حسين عليه‏السلام اسب تاختم و استخوان او را درهم شکستم. سدي گفت: خيلي نگران شدم و قلبم از شدت درد، آتش گرفت. با خود گفتم: بايد او را به هلاکت برسانم، در اين فکر بودم که فتيله چراغ خراب شد، خواستم درست کنم، اخنس گفت: من خودم آن را درست مي‏کنم. آن گاه برخاست تا فتيله چراغ را درست کند، سپس آتش فتيله به دست او رسيد و دستش را سوزاند، هر چه دست خود را به خاک ماليد خاموش نشد، آن گاه با عجز فراوان از من خواست تا کمکش کنم. سدي گفت: هر چند با او دشمن بودم، ولي آب آوردم و  بر دستش ريختم؛ ولي اثري نکرد و شعله‏ي آتش آن زيادتر شد و از جا برخاست و خود را داخل نهر آب انداخت؛ ولي هم چنان در آتش مي‏سوخت. سدي مي‏گويد: سوگند به خدا! هر چه آن مرد خود را در آب مي‏انداخت شعله‏ي آتش بيشتر مي‏شد و بدن او مانند ذغال مي‏سوخت و من به او نگاه مي‏کردم. ( همان، ج 45، ص 322. )

 

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه  ؛ موسي رمضاني‏پور  نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان  صفحات 69 تا 71

گزارش 0
برای ارسال نظر وارد شوید و یا ثبت نام کنید.

comments نظرات

هنوز نظری ارسال نشده است.
جدیدترین محبوب ترین داغ ترین
تمام حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جوانان ثارالله مسجد اعظم پلدختر می باشد.